FIFA 2012

ببخشید!
ما اون طرف داشتیم FIFA 2012 بازی میکردیم
نمیدونستیم شما دارید اینجا Call of Duty بازی میکنید
سه مسافر
سه تا مرد مست سوار تاکسی شدن...
در رو که بستن ، راننده دید خیلی مستن ، سریع ماشین رو روشن کرد ، بعد زود خاموش کرد گفت:
مسافران عزیز رسیدیم به مقصد..!
مرد اولیه پول میده پیاده میشه...
مرد دومیه نه تنها پول میده بلکه تشکر هم میکنه !
مرد سومیه اما با عصبانیت تمام یه دونه محکم میزنه تو سر راننده !
راننده میگه چرا میزنی..؟
اونم میگه: اینو زدم که درس عبرتی بشه واست از این به بعد تند نری..!
داشتی هممونو به کشتن میدادی مردیکه...!
بانک
رفتم بانک به کارمنده می گم: ببخشید شما صندوقدار هستید؟
میگه پَ نه پَ! هاچ بکم
په نه په
کلاغ اولی :غار
کلاغ دومی:غار؟؟؟؟
کلاغ اولی : په نه په هتل پنج ستاره !
با کلی ذوق و شوق رفتم خونه
میگم پدر جان استادمون گفت بین همه کلاس ها
من بالاترین نمره رو گرفتم
میگه:
ببین دیگه بقیه چقدر خنگن!!
به مامانم میگم میخوام یه خونه جدا بگیرم و مستقل بشم
میگه:
برو...برو مستقل شو...
برو ایدز بگیر...!!!
پدر: دخترم این موقع شب تو بالکن چیکار میکنی؟
دختر: دارم ماه رو میبینم بابایی!
پدر: پس بیزحمت به ماهت بگو خبر مرگش ماشینشو خاموش کنه
صداش نمیذاره بخوابیم!!!
نشسته بودم سر کلاس مامانم بهم اس ام اس داد :
700 هزار تومن ترمی بابای بدبختت داره واسه دانشگاهت پول میده
اونوقت تو سر کلاس گوشیتو چک میکنی ببینی کی اس ام اس داده الاغ؟؟
زن دو قلو حامله بوده بعد از نه ماه مي بينن بچه ها به دنيا نيومدن
ميرن سونوگرافي مي بينن پسر ناف دختر رو گرفته مي گه:
بی غیرتم اگه بزارم لخت بري
اسبه زنگ میرنه سیرک میگه آقا شما برا سیرکتون اسب نمی خواین؟
یارو میگه هنرت چیه؟
اسبه میگه احمق دارم حرف میزنم!
منشي با عصبانیت از اتاق رئیسش اومد بیرون ...
دوستش ازش پرسید چی شده ؟؟
رئیس ازم پرسید امشب وقتت آزاده ؟؟
.
.
.
.
.
منم با لبخند جواب دادم ... بـــــــــــــــــله.
بیشرف بهم 50 تا برگه داده واسه تایپ
این سرویس بهداشتی ترسناک با کف ساخته شده از شیشه در قسمت بالای آسانسور و در یک ساختمان ۱۵ طبقه در گوادالاخارا، مکزیک ساخته شده است.
این سرویس بهداشتی توسط معمار خلاق سیلوا هرناندز برای صاحب پنت هاوس این آپارتمان طراحی شده است. افراد در حالیکه ترسیده اند بر روی توالت می نشینند و پایین را نگاه می کنند.




در ایتالیا مردی قصد ازدواج داشت. پس به یک بنگاهی مراجعه کرد که روی آن نوشته بود «بنگاه زناشویی». مرد در را باز کرد و وارد اتاقی شد که دو در داشت.
روی یکی نوشته شده بود «زیبا» و روی دیگری «نازیبا». در زیبا را فشار داد و وارد اتاق شد. دو در دیگر دید، روی یکی نوشته شده بود «کدبانوی خوب» و روی دیگری «شلخته».
او از در کدبانوی خوب وارد شد. در آن جا دو در دیگر بود که روی یکی «جوان» و روی دیگری «پا به سن گذاشته» نوشته شده بود. از در جوان وارد شد. ته اتاق آینه ی دیواری بزرگی دیده می شد که روی آن این جمله نوشته شده بود:
«با چنین ادعا و هوس ها، بهتر است اول خودتان را در این آینه نگاه کنید!!»
کار از کار گذشته بود ...
سمیه وسط کلاس مدنی ۳ بدون اختیار گوزیده بود.
از اول کلاس تو دلش بادی جمع شده بود و نمی دونست چطور باید خالیش کنه.
اما حالا خالی شده بود ...
عده ای تو بهت مطلق بودن و عده ای از خنده، روی زمین کلاس ولو شده بودن!
سمیه با صورتی که مثل لبو شده بود، ناخن هاش رو به دسته چوبی صندلی فشار می داد ...
دلش می خواست زمین دهن باز کنه و درسته ببلعتش ...
استاد نمی دونست چی بگه. از طرفی می خواست توضیح بده که این یه امر طبیعی هستش و ممکنه برای هر کسی پیش بیاد و از طرفی تصور می کرد شاید با زدن این حرف سمیه بیشتر کوچیک بشه.
کلاس تقریباً داشت ساکت می شد که یکی از پسر ها با زیرکی خاصی گفت : انصافاً ناز نفست ...!!!
کلاس دوباره منفجر شد ...!
اینبار همه می خندیدن!
استاد از کلاس بیرون رفت ؛ نمی تونست فضای اون کلاس رو تحمل کنه ...
سمیه بغضش ترکید و سرشو گذاشت روی دسته صندلی و شروع کرد گریه کردن ...
توان بیرون رفتن از کلاس رو هم نداشت ...
حتا دوستای صمیمی سمیه هم نمی تونستن بهش دلداری بدن چون اونها هم کنترل خودشون رو از دست داده بودن و می خندیدن ...
آخه صدای گوز سمیه صدای بدی داشت؛ هم بلند بود و هم صدای اعتراض داشت ...!!!
ناگهان صدای عرفان همه رو ساکت کرد ...
عرفان از جاش بلند شد.
از همه بچه ها خواست که با دقت بهش نگاه کنن ...
حتی سمیه هم سرش رو بلند کرد و به عرفان خیره شد.
عرفان دستهاش رو به صندلی فشار داد و شروع کرد زور زدن!!!
دندونای بالاش رو به لب پایین فشار می داد ...!
چند لحظه ای نگذشت که عرفان با صدای بلند گوزید و بعد رفت جلوی تخته و شروع کرد بندری رقصیدن ...!
حالا همه چیز عوض شده بود ...
کسی دیگه به سمیه نمی خندید.
همه بچه های کلاس به عرفان می خندیدند.
سمیه هم همراه بچه ها می خندید، اما نه به اداهای عرفان ...!
دلیل خنده سمیه این بود که آغاز عاشق شدنش با یه گوز بوده ... فقط با یه گوز ...!
پوزش مارا مجددا بپذیرید چون داستان خیلی عاشقانه بود















